|
ازجنس بلوط
از خانواده ی بلوط هایم؟ یا از نژاد اسب؟ نمی دانم تنها این را می دانم که اول دیوانه نبوده ام.
| ||
|
من از آدمها حيوان بودن ،واز انسانها ،انسانيت را آموختم ....! [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 23:1 ] [ بلوط ]
" دراين قرن لبريز ازگناه " كه كودكانمان شكم هاشان آبستن باد است وبغض هاشان به انتظار زايمان نشسته است .... "دراين قرن لبريز از گناه " كه هرروز در هراس ازاين قوم كينه توز ،جرأت هامان را از ترس به خاك وخون كشيده شدن ، زيرخاك سرد سكوت پنهان مي كنيم ..... سخت است تبريك گفتن .... تبريك روزي كه سالهاست ،نامش را بر برگي از تقويم مي نويسند ،اما اگرلبانت به نامش گشوده شود ،زبانت به دار آويخته ميشود....! .....پدرم .... دايي عزيزم .... عموي مهربانم ... برادر عرق ريخته ام .... " كارگر بودنتان مبارك "!!!
من فرزند يك " كارگرم ".. چيزي از رنگ وخون يك به پاخاسته براي دفاع از نام وقاموسي كه من زاده ي آنم .... من فرزند يك ندايم ،براي حقي كه وقتي دستان بزرگي از قوم خونيم براي حقشان مشت شدند ميله هاي زندان سهمش شد.... بزرگي كه امشب به رسم ميهماني آمده بوديم تا تبريكت بگويم ...كه كارگري سهم توست و دستانت بوي نان مي دهد ... بوي يك لقمه ي حلال.... بوي صداقت ،بوي رحمت .... ميدانم فردا هم به پا مي خيزي وسيلي از ما پشت سرت روان تا بگويند چيزي نميخواهند جز دسترنج عرق ريخته يشان را ... نميدانم دوباره فردا سهمت ميله هاي زندان ميشود ،يا فقط فريادي كه ازهمين امروز به خاطر آن فريادها ،همه ي خيابان هاي شهر پرشده بود از تفنگ به دستاني كه تنها دشمنشان كلاميست براي اعاده ي حق ..... اما يك چيز را هم تو خوب ميداني هم من ... وما .... همه برايت فرياد سرخواهيم داد ،چرا كه تو فرياد حق را سرميدهي .... گامهايت استوار وقدمهايت پرصلابت ..... و.......... "روزت مبارك "
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 0:46 ] [ بلوط ]
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با توچه كسي مي گويد؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا ازكسي مي شنوي ،روي تورا كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را _بي قيد _ وتكان دادن دستت كه _مهم نيست زياد_ وتكان دادن سر را كه عجيب ،عاقبت مرد؟! _افسوس_ كاشكي مي ديدم !! (حميدمصدق) سكوت ،ماههايم را با فريادي تند برسرتو ميخواهم بشكنم .... آري تو ...توكه آوازه ي مردانگيت شهره ي اين شهر شده ،توكه سينه سپرميكني وصدا بلند كه من " مردآزاديم" "سرچشمه ي آزادگيم " خنده ام مي گيرد، وقتي نگاهت ميكنم ،وقتي چشم به چشمهايت ميدوزم كه هردم غرق يك قصه است ،هرروز قصه اي ناتمام ... روزي عاشق پيشه ميشوي،سينه چاك ميكني ،كوه ميشكافي وازفرهاد ،مجنون ترميشوي ... روزي صدايت گوش آسمان كر ميكند،آزادي مي طلبي ،سياسي ميشوي ، هركه را برسرراه مي بيني تف مي كوبي كه پس غيرت مردانگيت كو؟! سپاه جمع ميكني ،ارتش براي خود ميسازي ،مجازي وغيرمجازي سخنران مي شوي ،شيوا وسخنور....! روزي غرق دود سيگار ميشوي ،آسمان را سياه ميكني ،نگاه سپاهيانت ازدود مي سوزد وتو بي خيال ،انگار يادت رفته ديروز رهبر همين سياه لشكران بوده اي ...!! واي چقدر خنده ام مي گيرد ،ازمرداني كه هرروز رنگي به تن دارند ،روزي ادعا مي كنند آسمان به زمين مي بافند ،زندگي را براي همراهشان بهشت گونه مي كنند ،وروزي ديگر زرق وبرقي ديگر ،تحريك يك سخن ،يك انسان ،يك .....چنانش ميكند كه ديگر حتي همسرش ،همسفرش نيست ... دوستانش دشمن مي شوند ،دشمنانش محبوب.... واي برشما مرداني كه هرروز اسير يك هوسيد ،آنگاه آنقدر ساده ،حرفها ،حيا ،حرمتها ،ارزشها و..هرچه را مقدس است ،قورت مي دهيد ،چشم بسته ولب مي گشائيد وهرچه را نبايد نثار يك دل ساده مي كنيد ،كه حتي از دنياي شما آنقدر دور است كه نميداند چرا چنين برسرش خراب شده ايد ،نمي داند گناهش چيست كه تاوانش حرفهاي خرد كننده ي تو ميشود .... نميداند ،اين چه رنگي است كه رنگ چشمهاي اورا پيش تو زشت مي كند ،كلامش سياه ميشود ،وديگر او درشأن تو نيست !!!! كه تو يكباره بهترين مي شوي واو هيچ ...! امروز گلوله ي آتشم ،اگر من نيز چون تو هرروز به رنگي بودم ،ازتفنگ وجودم چنان برخاك قلبت رها مي شدم كه براي هميشه جان ازوجودت مي ستاندم .... اما من ..... خدارا شاكرم ،اين روزها ،هردم شاكر ميشوم كه جنس من ازجنس تونيست ،ووجودم هردم به يك رنگ نيست ....! اما ازهمين جا ،با همين فرياد زنانه گونه ام ،كه تو وامثال تو ضعيفه اش مي خوانند ،به تو مي گويم .... نه او ،نه من ،نه هيچكدام از جنس من ،به تو ،به رنگ تو ،به جنس تو نيازي نداريم ... حيف است دوست داشتن را پاي شما خرج كردن .... حيف است دامن چاك كردن ونفس به شما بخشيدن .... حيف است ،به خدا حيف است حتي يك نگاه به جنس تو ارزاني داشتن ... به تو مي گويم ،ساده ي فريب خورده ،غرق اشتباه نشو،نگذار بارديگر جاده اي را رهرو شوي ،كه وقت بازگشت موي سپيد ودهان بي دندان ،راه براي جبران نداشته باشي ...! قلب كوچكش را خوب اين روزها واين ماهها واين سالها آزردي ودم نزد ،امامن چشمها را خوب مي شناسم ونگاه پردرد را خوب ميفهمم .... واي برتو اگر روزي صبرم تمام شود ...... آن وقت ،سياهي پشت آن نقاب سفيدت را ،چنان طبل رسوايي مي كوبم كه سالها پنجه برسر بكوبي ..... من وما ،روزهاست ،دستهامان را براي ياريت گشوده ايم ،اما انگار چشمهايت سياه نگاههايي شده است كه رنگ امروزشان قشنگ است ...!!!
مرد، يكبار ديگر ،ندايت ميدهم ،بترس...... رنگين كماني كه به سويش گام برداشته اي وساده همه ي پل هاي بازگشتت را به خاطرش ويران ميكني ،توهمي بيش نيست ... قبل از آنكه ،دردره سقوط كني ،بازگرد ، آنچه مي بيني فقط ازدور قشنگ است ...... بترس...... بترس...... راستي قدري به عقب بنگر ..... در حال گم شده اي ...!!!!! [ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 19:20 ] [ بلوط ]
آن بلوط کهن آنجا بنگر نیم پاییزی و نیمیش بهار مثل این است که جادوی خزان تا کمرگاهش با زحمت رفته ست و از آنجا دیگر نتوانسته بالا برود ... شفیعی کدکنی
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 23:5 ] [ بلوط ]
گر نمی آمد بهار باد وحشی گل نمی افشاند بر گیسوی یار گر نمی آمد بهار کینه هامان سخت..قلبهامان درد دستهامان دور میشد از هم و از یک دگر گر نمی آمد بهار شاخه ها از بارش برف زمستان می شکسنتد بی ثمر گر نمی آمد بهار بال پرواز پرستوی مهاجر حبس می شد در سفر گر نمی آمد بهار انتظاری تلخ..برگهای زرد..کومه های سرد کوچه ها بی رهگذر گر نمی آمد بهار همچنان پای مسافر خسته می ماند از گذر ... گر نمی آمد بهار خاطرات رفته را عاشق نمی گفت با سحر گر نمی آمد بهار اسبها شیهه کنان بچه ها خنده کنان رقص گندم را نمی دیدی به سحرا همچو زر گر نمی امد بهار باد وحشی گل نمی افشاند بر گیسوی یار "مسعود حاتمی" [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 20:28 ] [ بلوط ]
باخيال تومن اي كاش نمي خوابيدم وتمام مردانگي ام را به تو اي كاش نمي بخشيدم من چه ميدانستم توبه من نگفتي خون روي علف ازدامن توست ،من چه ميدانستم من شهيد مي شوم توشهادت دادي ...! (ازترانه هاي فريدون فروغي) سالهاست ميشنوم ، درديارم ،ديارتو ،شهرم ،شهرهاي تو !، ازمردان ، پيران ،جوان ،زن.... هر روزي كه خطبه ي عقدي خوانده ميشود،هرشبي كه عروسي به حجله ي دامادي ميرود...! هرروز ،هرشب.... چرا وقتي ازجنس من ،ميخواهد همبستر يكي ازجنس تو شود ،بايد اززير هزاران ذره بين بگذرد؟ ! چرا قبل ازاينكه تومرا لمس كني ، كس ديگري بايد چنين كند، تابه توبگويد...من هنوز باكره ام ...!؟ چرا وقتي من وتو همبستر ميشويم ،من ازتو نمي پرسم گذشته ات چه بود؟ نمي پرسم " باكره اي "؟! چرا بايد دستمالي سرخ ازمن بردارند، گرد سرم بچرخانند ،مادرت هلهله كند وخواهرت شادي ،كه او " باكره" بود ...! چرا مادر من ازتو چنين نميخواهد ؟! چنين نمي پرسد؟! چرا قبل ازاينكه بامن همبستر شوي ،كسي اين حق را ازتو نستانده بود تا قبل ازدستهاي من ،دهها دست ديگر را لمس نكني ،؟! اما من بايد آفتاب نديده بمانم براي تو...؟! چرا باكره گي من بايد ازفيلترها رد شود ،ياكاغذ شود ،يا دستمالي خونين؟! اما باكره گي تو معلوم نيست ! درنوجوانيت پاره شد يا در جواني؟! اهميتي ندارد،اينجا توهرچه كرده اي ،كرده اي ،اما شبي كه ميخواهي عروس به حجله بري ،كسي ميخواهي دست نخورده ،به قول خودت "باكره "!.... مرا بايد گواهي سلامت صادر كنند (خنده داراست)! توخودگواهي سلامتي ، هميشه باكره اي هيچ نديده ....!!!!! اين مائيم كه لنگهايمان را ازهم سوا مي كنند تا به تو بگويند .....پنجره اش را هنوز پرده اي پوشانده است ....نازك اما هست ...!!! همه ي اين سالها تلخ اين ظلمها بوده ام ،نه ظلم اينكه چنين ميكنند ،كه توآزادي ومن درحبس ،كه تو مي نوشي و نفسهايت را هركجا بخواهي رها ميكني ومن نفس حبس ميكنم درسينه تنگم مبادا فردا..........! تلخه چنين ظلميم ،كه من نكرده هم بايد پاسخگوي تو باشم وتوكرده اي وكس ازتو پاسخي نميخواهد .... تلخ ،ظلمي كه آزادي را توهرجور كه بخواهي بايد بنوشي وآزادي من ، ازجنس يك آزادي زهرآگين است كه اين روزها با نام " اسلام " مزينش ! كرده اند وهرروز جرعه اي از آن به من ميخورانند تلخ تر از جرعه ي ديروز.... وامروز آنقدر تلخم كه وقتي نگاهت ميكنم ،توراهم ، همرنگ آنها مي بينم ... امشب در بستركه خوابيدي ؟! فردا دوباره چراغ را برسرم ميگرداني كه ازمن بازجويي كني ،كه ديشب تو نبودي ،من چه كردم در خلوت اشكهايم ؟!!! وبازهم من گنهكارو تو باكره اي بيگناه .....! عجب قصه ايست اين زنانگي من ،كه خلق شده است براي شيريني شبهاي تو....براي تلخي همه ي روزهايه من ....
روز 8مارس برهمه ي زناني كه اززنانگي جز تلخيش چيزي به ياد ندارند ،مبارك ....
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 22:25 ] [ بلوط ]
چشمهايم را مي بندم ، نگاههايت را دوباره مرور ميكنم وخويش را به خويشتنت مي سپارم ، دردهاي شبي را به ياد مي آورم كه استخوانهاي نوجوانيت سنگيني را تحمل ميكرد كه باآن ناآشنا بود ، غريب بود،دردي راحس ميكنم ،كه كنار يك خيال مردانگي ، تمام زنانگي ات را تقديمش كردي ،وبه قول ترانه ي فريدون ... " شهيد شدي " امروز سالها ازآن شبهاي زندگيت گذشته است مادرم ،مي دانم چه سخت است بي عشق خوابيدن ،جسم را تسليم كردم وروح را درخود به دارآويختن ...... چشمهايم را كه مي بندم ،هربار به دنيا آمدن كودكي را مي بينم كه بند بند سلولهاي استخوانيت را ترك داد ،ناله هايت را مي شنوم ،حست ميكنم ،مادرشدنت را مي فهمم ....فقط مي فهمم .... وخورد ميشوم ازآن همه درد كشيدنت كه من هيچ برايش نميتوانستم بكنم .... دستهايت را كه مي بينم ،چشمهايم را دوباره مي بندم ،هر خطش يادآور هزاران دقايق از زندگي توست كه براي ما خرج كردي ... مي دانم مادرم همه ي چينهاي صورتت ،حاصل اشكهاي تنهايي است كه يا نديديمش يا نخواستيم ببينيمش ...! وامروز سالها ازآن سالها گذشته است ،آههاي شبانه ات درد قلبم را دوچندان كرده است ،ترك استخوانهايت ،اين شبها موسيقي بي كلام دردهايت شده است واما بازهم من هيچ نميتوانم برايت بكنم .... باآههايت اشك مي ريزم ،وبا چينهاي صورتت من هم پيرميشوم ... چشمهايم را مي بندم ،به ياد لاي لايي هايه شبانه ات ،به يادآن خلوت هايي كه نوشته هاي كودكانه ام را به دستهايت مي سپردم تا ميهمان نگاهت كني واشكهايي كه من لاي در نگاهش ميكردم ومي فهميدم كه مرا در سطر به سطر نوشته هايم فهميده اي ... چشمهايم را كه مي گشايم ،ازآن روزها فقط تومانده اي ودرد استخوانهايت ،تومانده اي وچينهاي صورتت ،تومانده اي ومني كه هنوز هم نميتوانم برايت گامي بردارم . چگونه تو آنقدر صبورانه مارا به دنيا آوردي ،عشق نديده ، عاشق ما شدي ،چگونه بار بزرگ كردنمان را با همه ي مهربانيت بردوش گرفتي و امروزپابه پاي ما راه ميروي ...! هنوز هم بزرگي مادرم ... به راستي بزرگ ... واما من فقط ، فقط ناظر آن روزهاي گذشته و دردهاي امروز.... كاش مي توانستم دردهايت را بدزدم ،به كلبه ي جسمم آويزانش كنم تا از آن من شود وتوتهي ازآن همه درد..... مادرم .. قدري ديگر برايم بخند ،با همه تلخي دردت ،اين روزها خالي شده ام ،وقتي نيستي ،وقتي آه ميكشي در سكوتت ،درد مي كشي در تاريكي شبهايت ،من هم آب مي شوم .... آب...... باورم نميكني ،دستي برروي بالشم بكش ..... ....................................................................................................... به اميد سلامتي همه ي مادرها،براي سلامتي تنهافرشته ي زندگيم دعا كنيد .... [ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 22:43 ] [ بلوط ]
مرا خاک کنید در زیر آن بلوط بلند وقتی پوست او ترمیم شود! روح من هم خوب می شود! ... [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 15:51 ] [ بلوط ]
وقتی مدیر بودی ،آن سوی میز می نشستی ، صدایت بلند بود وچشمهایت سرخ! گمانت برآن بود چون نامت را همایون گذاشته اند ، شاه همایونی شده ای ...وغافل از فروریختن این تخت شاهی چشم های سرخت را می بستی و زبان تلخت را به سخن می گشودی ... یادت هست چه گفتی؟ نه؟! اما من به یاد دارم ، روزی که چشمهایت حتی جرأت نگاه به معصومیت حضورم رانداشت، صدا برطاق آسمان گذاشتی وفریاد زدی .... گفتن کلامت شرم دارد.... امروز که ماهها ازشکست تخت همایونیت می گذرد، امروز که صدای بلندت کارساز نبود، راه چاره برای خوردن حقی دیگر ، تهدیدبود! مرا به چه تهدید می کردی ؟! به هیکلت ،به قدرتت ، به شعورت،به منطقت ، به کلامت؟به کدامین داشته ات چنین می بالیدی که گمانت برآن بود، دخترکی خروس وزن را میتوانی باآن بلرزانی؟! چشمهایت ر ابگشا،ببین کجا نشسته ای که چنین باد درغبغب انداخته ای وفریاد سر میکشی ومرا به گناهی فرا میخوانی که صدها چون تو نتوانستند حتی انگشتهایم را به لمس آن آلوده کنند... امروز اشک ریختم ، وقتی صدای بلندت مرا تهدید کرد،نه ازترس توو تهدیدهای کودکانه ات! گریستم برای تو! برای تو که موهایت سپید شده اند اما اندرون خاکستریت هنوز نمیداند کجا چه برزبان آورد؟ گریستم برای خود،که امروز کنارنگاه آن غریبه ی پاک دل! ،باید زبان به اعتراف می گشودم ، اعتراف به حضورتو،توکه ناچارم به گفتنت ، به اینکه هم زبان منی ،هم کیش وهم آئین منی ، وشرم برمن باد که ناچار به چنین حقارتی شدم .... آمدی صدایت رابلند کردی ،طاق آسمان را شکافتی ، که بگویی لقمه ی نان سفره ی من ازآن توست...! ننگ برمن باد اگر چنین لقمه ای در دهان بگذارم ... همایون خان! قدری به عقب بنگر ،نگاه کن ، آنچه را ازسر گذراندی خوب نگاه کن ،همه ی تختها فرو می ریزد، حتی آن میز قهوه ای هم شکست!! هیچ میزی آنقدر محکم ساخته نشده است ! که تو تا ابد آنسویش فریاد سردهی تا دلی بلرزانی .... همه ازتخت خواهیم افتاد ، اگر لقمه ای ناحق دردهان مزه کنیم ... همایونیت را درکاسه ای گلی بگذار ، کنارش دمی بنشین ، شاید آب وگل ،نامت را صیقل دهند ....قبل ازآنکه دفنش کنند...! " دریا ، صبور وسنگین می خواند ومی نوشت: من خواب نیستم خاموش اگر نشستم مرداب نیستم روزی که بر خروشم وزنجیربگسلم روشن شود که آتشم وآب نیستم ..." فریدون مشیری
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 23:1 ] [ بلوط ]
درخواب وبیداری ست که از عشق می گوید درساعات تیره با کلماتی نیم خورده ونجواگونه زمانی که زمین در خواب زمستانی اش می آشوبد وسبزه وگل می دماند با آنکه برف است باآنکه برف می بارد " رابرت گریوز"
درخواب وبیداری گمشده ی نگاه تیره ی شب می شوم وسیاهی چشمانم ، سپیدکوری می شود! می مانم میان واژه های ساراماگو، افکار ازهم گسیخته ی خود ویک ذهن مشوش از شعرو سیاست واحساس وزنجیر ...! صفحه ی 137 را تمام می کنم ،چشمهایم را می بندم تا یک کور سپید شوم ، شاید یادم برود امروز تکرار دیروز بود وآن نگاه غریبه فقط چیزی لابه لای افکار نابینای من ..! درگیر واژه های خسته ام نشوید که روح گمشده ام را امروز باد ربود! " باد آرام گرفته است وزمین نمدار ازشبنم " اما من بی روح ، خسته از نگاه کودکی که صدا میزند " بابا" ومن طنین صدایش می شوم در انعکاس تنهایی او ، وقتی پدر را پشت میله های آهنین می خواند... امشب لبخندهایم تلخ است ، هرکه را صدا کردم تا همراه قهوه های تلخم شود، خواب اورا ربوده بود ومن ماندم وتلخی یک لبخند قهوه ای ..!! چیزی تلخ تراز دود سیگار جوان 16 ساله ای که امروز ریه هایم را فشرد،همان که غرق سیاه چال دودش کرده بودند تا یادش برود قیام را چگونه بنویسد!! یادش برود بهمنی نو بسازد و نفسی به رنگ آزادی ..... شما در گیر واژه های خسته ی من نشوید ، امشب توفان ستاره ها در دل من به پاست ،اما من حقیقت را می دانم ، همان که " مارینا "صدایش می زند ... یادتان هست ..؟! "دیری نمی پاید مادرزیرخاک ، پلک برهم می نهیم مایی که در روی خاک خواب را بریکدیگر حرام کرده ایم " بیل را برمی دارم ، امشب قبر کن می شوم ، یا جای تابوت او میشود ، یا کفن من ......!
[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 23:49 ] [ بلوط ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||